ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش ميکند !

 

***************************************************************

 

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

**************************************************

 

 

براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.

********************************************************

 

سلام
خداحافظ!
چيز تازه اي اگر يافتيد،
بر اين دو اضافه كنيد
تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

********************************************************

 

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام

********************************************************

 

بيراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می کشيد

زين بعد همه عمرم را

بيراهه خواهم رفت

*****************************************************

 

همه اينو می دونن

که بارون

همه چيز و کسمه

آدمی و بختشه

حالا ديگه وقتشه

که جوجه ها را بشمارم

چی دارم چی ندارم

بقاله برادرم

می رسونه به سرم

آخر پاييزه

حسابا لبريزه

يک و دو ! هوشم پريد

يه سياه و يه سفيد

جا جا جا

شکر خدا

شب و روزم بسمه

 

************************************************************

 

دل ساده

برگرد و در ازای يک حبه کشک سياه شور

گنجشک ها را

از دور و بر شلتوک ها کيش کن

که قند شهر

دروغی بيش نبوده است

 

*******************************************************

 

 

پس اين ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها دل خموشی ها ثانيه ها دقيقه ها

حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برايت نوشته ام برسد

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون می خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه های وجودمان پانشينی

برای گنجشک عشق باقی گذاشته ايم

خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها مبلغين بی منت سر سبزی اند

و شقايق ها پيام آوران ايه های سرخ عطر و آتش

برگچه های پياز ترانه های طراوتند

و فکر من

واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس رابر می داشتند

و همين طور ريگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نيز بايد دوست بداريم ... آری بايد

زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

 

**************************************************

 

پشت ديوار لحظه ها هميشه کسی می نالد

چه کسی او؟

زنی است در دوردست های دور

زنی شبيه مادرم

زنی با لباس سياه

که بر رويشان

شکوفه های سفيد کوچک نشسته است

رفتم و وارت ديدم چل ورات

چل وار کهنت وبردس بهارت

پشت ديوار لحظه ها هميشه کسی می نالد

و اين بار زنی بهياد سالهای دور

سالهی گمم

سالهايی که در کدورت گذشت

پير و فراموش گشته اند

می نالد کودکی اش را

ديروز را

ديروز در غبار را

او کوچک بود و شاد

با پيراهنی به رنگ گلهای وحشی

سبز و سرخ

و همراه او مادرش

زنی با لباس های سياه که بر رويشان شکوفه های سفيد کوچک نشسته

بود

زير همين بلوط پير

باد زورش به پر عقاب نمی رسيد

ياد می آورد افسانه های مادرش را

مادر

اين همه درخت از کجا آمده اند ؟

هر درخت اين کوهسار

حکايتی است دخترم

پس راست می گفت مادرم

زنان تاوه در جنگل می ميرند

در لحظه های کوه

و سالهای بعد

دختران تاوه با لباس های سياه که بر رويشان شکوفه های سفيد نشسته

است آنها را در آوازهاشان می خوانند

هر دختری مادرش را

رفتم و وارت ديدم چل وارت

چل وار کهنت وبردس نهارت

خرابی اجاق ها را ديدم در خرابی خانه ها

و ديدم سنگ های دست چين تو را

در خرابی کهنه تری

پشت ديوار لحظه ها هميشه کسی می نالد

و اين بار دختری به ياد مادرش

*********************************************************

 

هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشيدم

شبيه نيمه سيبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زير آواری از رنگ ها

ناپديد ماند

***********************************************************

 

 

بر می گردم

با چشمانم

که تنها يادگار کودکی منند

ايا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

 

**************************************************************

 

 

و رسالت من اين خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از ميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خويش

چشم در چشم هم نوش کنيم

**************************************************************

 

جا مانده است

چيزی جايی

که هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد کرد

نه موهای سياه و

نه دندانهای سفيد

***************************************************۸

 

 

به خانه می رفت

با کيف

و با کلاهی که بر هوا بود

چيزی دزديدی ؟

مادرش پرسيد

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت

و برادرش کيفش را زير و رو می کرد

به دنبال آن چيز

که در دل پنهان کرده بود

تنها مادربزرگش ديد

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

و خنديده بود

 

*************************************************************

 

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هياهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اوين حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانيم

 

***************************************************************

 

در انتهای هر سفر

در ايينه

دار و ندار خويش را مرور می کنم

اين خاک تيره اين زمین

پايوش پای خسته ام

اين سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرين سفر

در ايينه به حز دو بيکرانه کران

به جز زمين و آسمان

چيزی نمانده است

گم گشته ام کجا

نديده ای مرا ؟

*********************************************************